تبلیغات
حرفهای نا گفته - آخه عشق همینه دیگه
آخه عشق همینه دیگه | جدایی ,

مرد و زن جوانی سوار بر مونور در دل شب می راندند

انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان:یواش برو من می ترسم.

مرد جوان:نه! اینجوری بیشتر حال میده !

زن جوان:خواهش میکنم .من خیلی می ترسم.

مرد جوان:خوب باشه !اما باید بگی دوستم داری !

زن جوان: دوستت دارم .خیلی دوستت دارم .

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش بری.

مرد جوان:باشه به یه شرط اینکه کلاه ایمنی منو برداری و

روی سر خودت بزاری آخه نمی تونم راحت برونم .

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود

".برخورد موتور با ساختمانی حادثه آفرید."

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد

یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری جان سپرد.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

پس بدون اینکه زن را مطلع کند با ترفندی کلاه ایمنی

خود را بر سر او گذاشت و خواست تا

برای آخرین بار دوستت دارم را از او بشنود

و خودش رفت تا او بماند


نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه 27 اسفند 1384 و ساعت 09:03 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ مارمولک+ بابک خرمدین+ من مهربان ندارم نامهربان من کو ؟+ چشم من + + راه من+ شب آغاز هجرت تو+ حرف با خدا+ شبی از شدت+ دنیای سنگ+ به نام عشق+ ما به هم نمی رسیم + تولدت مبارک+ تولدت مبارک + تولدت مبارک

صفحات: