تبلیغات
حرفهای نا گفته - می رسم به تو دوباره...
می رسم به تو دوباره... | عاشقانه ,

       

 می رسم به تو دوباره

در سکوت دلنشین نیمه شب

می گذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان هردو غمگین هر دو شاد

هردو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من می داد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من می ریخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

برق می زد آرزویی دلنشین

در در من با همه افسردگی

موج می زد اشتیاقی‌آتشین

زیر نور ماه ... دور از چشم غیر

چشمها بر یکدیگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها - از سر دیوارها

سرکشیدند از صدای پای ما

ماه، می پائیدمان از روی بام

عشق، می جوشید در رگهای ما

سایه هامان مهربانتر بی دریغ

یکدیگر را تنگ در بر داشتند

تا میان کوچه ای - با صد ملال

دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدایی در رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لب ها گریخت

اشک ها بر روی رویاها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دید

نسترن ها سر به زیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگویم در غمش دیوانه وار

خلوتی می خواستم دلخواه خویش


نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه 3 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ مارمولک+ بابک خرمدین+ من مهربان ندارم نامهربان من کو ؟+ چشم من + + راه من+ شب آغاز هجرت تو+ حرف با خدا+ شبی از شدت+ دنیای سنگ+ به نام عشق+ ما به هم نمی رسیم + تولدت مبارک+ تولدت مبارک + تولدت مبارک

صفحات: