تبلیغات
حرفهای نا گفته
مارمولک | عاشقانه ,

عشق مارمولک!!



این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار  در  بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می

 توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی


نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه 31 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ
بابک خرمدین | عمومی ,

آخرین گفتار بابک خرمدین سردار بزرگ ایران 

تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت 

من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد 

من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند 

مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند 

اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند

مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد 

و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود

" پاینده ایران "


نوشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 06:09 ق.ظ
من مهربان ندارم نامهربان من کو ؟ | تنهایی ,

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

 

نه دربندم نه آزادم

نه آن لیلا ترین مجنون
نه شیرینم نه فرهادم
نه از آتش نه از سنگم
نه از رومم نه از زنگم
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دلتنگم
چه غمگینم چه تنهایم
نه پنهانم نه پیدایم
نه آرامی به شب دارم
نه امیدی به فردایم
چه امیدی . چه فردایی
چه پنهانی . چه پیدایی
اگر خوشحال اگر غمگین
چه فرقی داره تنهایی ؟؟

نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ
چشم من | تنهایی ,

            چشم من بیا منو یاری بکن

                 گونه هام خشکیده شد کاری بکن

           غیره گریه مگه کاری میشه کرد

                کاری از ما نمیاد زاری بکن

               اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

               تا قیامت دل من گریه میخواد

                  هرچی دریا رو زمین داره خدا

                 با تمومه ابرای آسمونا

                   کاشکی میداد همه رو به چشم من

                 تا چشام به حال من گریه کنن

                    اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد

                       تا قیامت دل من گریه میخواد

                  قصهء گذشته های خوب من

                     خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

                   حالا باید سر رو زانوم بذارم

                 تاقیامت اشک حسرت ببارم

                 چرا هیشکی مثل من غم نداره

               مثل من غربت و ماتم نداره

               حالا که گریه دوای دردمه

                  چرا چشمم اشکش را کم میاره

                 خورشید روشن ما رو دزدیدن

                زیر اون ابرای سنگی کشیدن

                  همه جا رنگ سیاه و ماتمه

                 فرصت موندنه ما خیلی کمه

              اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

                 تا قیامت دل من گریه می خواد

                 سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

                 زخم خنجرش می مونه تو سینه

                لب بسته تو سینهء غرقه به خون

                     قصه ء موندن آدم همینه

                      اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

                   تا قیامت دل من گریه می خواد


نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه 21 اسفند 1385 و ساعت 03:03 ق.ظ
| عمومی ,

 

آنهاکه به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند

رفتند
رفتند که بینند در آن خانه خدا را
بسیار بجستند خدا را ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

ناگاه
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند

کی خانه پرستان
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند


نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه 21 اسفند 1385 و ساعت 02:03 ق.ظ
راه من | تنهایی ,

 من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گذارم
نمی مانم به یکجا بی قرارم

سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسش های بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می یایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم


نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه 21 اسفند 1385 و ساعت 01:03 ق.ظ
شب آغاز هجرت تو | جدایی ,

               شب آغاز هجرت تو      شب در خود شكستنم بود

شب بی رحم رفتن تو        شب از خود نشستنم بود

شب بی تو شب بی من      شب دل مرده های تنهام بود

شب رفتن شب ماندن      شب دل كندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگی ما    گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من تو      هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شكنجه دیدم   كوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم    كوچ من از ما نهایتم بود

به دادم برس به دادم برس    تو ای ناجی تبار من

به دادم برس به دادم برس    تو ای قلب سوگوار من

سهم من جز شكستن من   تو هجوم شب زمین نیست

با خرابان خاكی من            شوق پرواز آخری نیست

بی تو باید دوباره برگشت     به شب بی پناهی

سنگر وحشت من از من          مرحم زخم پیر من بود

واسه پیدا شدن تو آینه      جاده سبز گم شدن كو

بی تو باید دوباره گم شد       تو غبار تباهی

 


نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه 10 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
حرف با خدا | جدایی ,

شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ بر دستم

بگفتم یا کریم الله تو فکر کردی که من مستم

تو از مستی چه میدانی تو فرعون را خدا کردی

تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی

سپس آمدی بر روی زمین خود را خدا کردی

چه می دانی در خراسانت چه آتیشی بپا کردی

خداوندا اگر روزی بشر گردی زحالم باخبر گردی

پشیمان شوی از کرده خویش که مرا انسان بپا کردی


نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه 1 مهر 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ
شبی از شدت | تنهایی ,

شبی از شدت درد و غم یار دل آزاری
نشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری

صفای عالم مستی غمم را برده از یادم
صفایی را که من هرگز نمی دیدم به هوشیاری
من و سوته دلان هر شب در اینجا گرد هم آییم
همه شب زنده داریها، همه مشتاق بیداری
غم از اندازه افزون و تنم رنجور بیماری
نشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری

می ناب از کف ساقی شفای نوشدارو را
دل دیوونۀ من را که زخمی خورده بود کاری
به جامی آنچنان از خود شوم بی خود که در مستی
حراج مُلک عالم را ببخش اندوه دیناری

نه در درماندگی و نه بر بالین پرستاری
نشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری


نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه 1 مهر 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ
دنیای سنگ | عاشقانه ,

گر دنیای ما دنیای سنگ است

 بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

 اگر دنیای ما دنیای درد است

 

بدان عاشق شدن از بحررنج است

 اگر عاشق شدن پس یک گناه است

 دل عاشق شکستن صد گناه است


نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه 28 مرداد 1385 و ساعت 09:08 ق.ظ
به نام عشق | عاشقانه ,

به نام عشق



به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها، به نام غمها بوجود آورنده ی اشكها، به نام اشک تسکین دهنده ی قلبها، به نام قلبها ایجادگر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان.


نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه 26 مرداد 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ
ما به هم نمی رسیم | تنهایی ,

گریه هایم بی صداست        عشق من بی انتهاست

ردپای ا شکهایم را بگیر        تا بدانی خانه عاشق کجاست

ما به هم نمیرسیم ،آخر بازی همینه آخر عشق دو تا خط

موازی همینه!

اگه من بشکنم و ، تو بی خیال بگذری از من و تنهام بذاری

 اگه با تموم این خاطره ها تو همین دفتر مشق جام بذاری

 بعد اون ، نه دیگه من مال منه نه تو تکیه گاه این شکسته

 ای بیا عاشق بمونیم کنار هم نگو از این نرسیدن خسته ای

من وتو مثل دو تا خط موازی می مونیم که توی دفتر مشق

اسیر شدیم نرسیدیم به هم و آخر سر تو همون دفتر کهنه

 ،پیر شدیم با هم و کنار هم ، روزا گذشت دستای من ،

نرسید به دست تو میدونیم که ما به هم نمی رسیم مگه با

شکست من ، شکست تو


نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه 3 مرداد 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ
تولدت مبارک | عاشقانه ,

آره امشب شب شادی و شور

شب عشق شب جشن و سرور

امشب آسمون پر از ستارست

ماه خوشگل من غرق نوره

امشب همه جمعند توی خونه

پره رو دامنت گلای پونه

عطر تن تو عطر بهار

چقدر دوست دارم خدا میدونه

حالا نوبت فوت کردن شمعاس

میدرخشی تو جمع مث الماس

همه بگن مبارک ایشالله

تولد تو جشن همه گلهاس

تولدت مبارک گل پونه

گل عزیز من یکی یدونه

همه ترانه هام پیشکش چشمات

دلم میخواد فقط از تو بخونه


نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 05:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ مارمولک+ بابک خرمدین+ من مهربان ندارم نامهربان من کو ؟+ چشم من + + راه من+ شب آغاز هجرت تو+ حرف با خدا+ شبی از شدت+ دنیای سنگ+ به نام عشق+ ما به هم نمی رسیم + تولدت مبارک+ تولدت مبارک + تولدت مبارک

صفحات: 1 2 3 4 5 6